|
موضوعات هنری- اجتماعی
|
|
|
|
||||
|
بعضی اوقات دوست دارم از خودم دور شوم. از خود خودم. دوست دارم خودم را نشناسم. دوست دارم در کسی که شاید نمی شناسمش فرو روم. آنقدر فرو روم که محو شوم و تهی شوم. معلق بمانم. واقعا از بعضی چیزها حالم به هم می خورد. این میهمانیهای تکراری که سر و ته ندارد. چه می شود کرد این روزها همه و همه تکرار است. بیهوده بودن و بیهوده ماندن. نمی دانم. وقتی که نمی دانی به کجا می روی و برای چه می روی و اصلا برای چه هستی عقم می گیرد. هستی برای اینکه هستی و چه می توانی انجام دهی و آیا اصلا به درد می خوری. اصلا چه دارم می گویم. خودم هم نمی دانم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:4 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عمو نوروز
در اين هفته كه در حال گذار است عمو نوروزهاي بسياري در خيابان هستند كه دل خيلي ها را شاد مي كنند و البته به قصد پول گرفتن اين كار را انجام مي دهند. اما من ديروز مورد جالبي را در ميدان تجريش مشاهده كردم كه سه جوان رعنا در حالي كه خود را با لباسهاي عمو نوروز مزين كرده بودند و با سبدي كه همراهشان بود و درون آن تخم مرغ هاي رنگي وجود داشت و آنها را به كودكان هديه مي دادند. دل كودكان را شاد مي كردند و با اجازه والدين آنها از كودكان عكسهاي يادگاري مي گرفتند. اما متاسفانه مآموران نيروي انتظامي به انها حمله ور شده و آنها را دستگير كردند. آن جوانها كه متمول هم بودند و تنها براي شاد كردن دل كودكان و به صورت نمادين اين كار را انجام مي دادند. نمي دانم آيا شاد كردن دل مردم هم مجوز مي خواهد. در عيد كريسمس بابا نوئل به راحتي به كودكان هديه مي دهد. اما در ايران عمو نوروز رو به جرم اينكه در ميدان تجريش به كودكان هديه مي دهد و از آنها با اجازه خودشان عكس يادگاري مي گيرد دستگير مي شوند. زيرا مقام هاي بسيار عالي از اين مكان در حال گذار هستند و بايد در اين منطقه امنيت برقرار باشد و مردم شاد نباشند.و مردم پشت چراغ ها ساعت ها بمانند كه آقايان نيمه محترم در حال گذر كردن مي باشند. و اما اگر گدايان در اين شهر پرسه زنند، آقايان حتي نيم نگاهي هم به آنها نمي اندازند. و همين بس كه اين مملكت گل و بلبل هر روز زيباتر با شهروندان خود برخورد مي كند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:54 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خبر
روز شنبه ۲۴ اسفند ماه از شبکه صدای آمریکا به وقت ایران ساعت ۲۰ الی ۲۲ فیلم مستندی از پسر خوانده فروغ فرخزاد به نمایش در خواهد آمد. به نظر بسيار جالب خواهد بود. يادتون نره.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:56 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بغضم به شدت ترکید. آخر به کجا می خواهیم برویم. ساران یکی از زندانیان سیاسی نیز جان خود را از دست داد. خدایش بیامرزاد. همسر او صحبت می کرد و چقدر پایدار و مقاوم و نمی گذاشت اشکهایش روان شود. من گریه ام گرفته است. از این همه ظلم. صاحبخانه هنگامی که متوجه می شود همسر از زندانیان سیاسی است او را جواب می کند. وووووو و هزاران وی دیگر. و حسرت می خورم به این خانواده که تا چه اندازه با یکدیگر هماهنگ بودند. حتی در مبارزات سیاسی. نمی دانم چه بگویم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:49 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیابان منوچهري در خیابان منوچهری یکی از خیابان های قدیمی تهران که بسیار(البته برای من )،آرامش دهنده است قدم می زدم.معمولا در مکانهایی که هنوز رنگ و بوی قدیمی دارد احساس آرامش می کنم. آخر این مکانها پیشینه مرا تشکیل می دهند که این چنین به مرز نابودی نزدیک می شوند. در این خیابان زیبا و البته اصیل یک مرکز تجاری بسیار تمسخر آور ایجاد کرده بودند، که هیچ سنخیتی با آن خیابان و آن مغازه های قدیمی و اجناس عتیقه نداشت. واقعا گریه ام گرفته است. تا به کجا خواهیم رفت. همه چیز را از بین بردیم. هویت،اصالت. به قول استادی که می گفت: من در زمان کودکی شاهنامه،گلستان و بوستان را از بر بودم. و اکنون ما چه؟ و نسلهای بعد از ما چه؟ چقدر مجتمع تجاری؟ چقدر خرید؟ چقدر تجمع انسانها؟ عادت ما شده خريد و خريد و هر روز خريد و همه جا خريد. حالم به هم مي خورد از تجمع انسانها در اين مراكز.چرا همه چیز را فراموش می کنیم. حافظ خوانی ما شده تنها برای شبهای یلدا و دیگر هیچ. خيابانهايي كه روزي افراد گرانقدري چون صادق هدايت و بسياري از دوستانش كه اكنون نام آنها يادم نيست از آنجا مي گذشتند. آخر اين افراد را نيز از ياد برده ايم. و تنها به سالگرد گرفتن براي آنها بسنده مي كنيم. و روزگاري مي آيد كه تنها بايد در كتابها خواند و شايد آن كتابها را نيز روزي بسوزانند. مانند زماني كه شاهنامه را مي سوزاندند. البته زمان زيادي از آن روزها نمي گذرد. بسيار دلتنگم.داد خود را به كه بگويبم ياران. پيشينه خود را از كه بستانيم دوستان.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:35 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه بگویم. رخوت تمام وجودم را فرا گرفته. روزمرگی مرا گرفته. دارد مرا خفه می کند. کسی در این جزیره صدای مرا می شنود؟ کسی می داند من چه می گویم؟ دیگر صدایی نمی شنوم. صدا صدای تکرار است. صدای بیهوده بودن. بیهوده ماندن. هیچ چرایی در کار نیست. یک نفر مرا نجات دهد. با تو هستم. و اینها را برای چه می گویم .
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:44 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در غزه اسراییل و در تهران آلودگی !
در غزه تک تیر انداز و در تهران تک سرنشین! در غزه انسانهایی بی گناه، در تهران نيز انسانهايي بي گناه! در غزه اسراييل محكوم، در تهران چه كسي!!!!!؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:3 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شاعران مد شده
پنج شنبه برای اینکه دیداری با برخی از شاعران تازه کرده باشم. شاعرانی چون ایرج میرزا- رهی معیری- ملک الشعرای بهار- فروغ فرخزاد- و موزیسین هایی چون: یا حقی- خالقی وووو به ظهیرالدوله رفتم. اما با دیدن افرادی که نمی دانم آیا واقعا چیزی می دانند یا نمی دانند حالم گرفته شد. بر سر قبر همه این هنرمندان و شاعران رفتم اما هنگامی که بر سر مزار فروغ رسیدم واقعا تاسف خوردم. عده ای که نمی دانم چه نامی بر روی آنها می شد گذاشت و با ادا درآوردن های مسخره شان حال آدم را واقعا به هم می زنند. با صدای بلند خواندن اشعار فروغ بدون آن که توجهی به دیگران و آرامش آنها داشته باشند. و گذاشتن سیگار مالبرو روی قبر و مثلا ادای روشنفکر در آوردن و وو. نمی دانم چه بگویم. البته من به آنها اعتراض کردم که این مکان ها به صورت خصوصی نمی باشد و متعلق به همه است و نیز این که فروغ هم تا مدتی مد شده و مانند شاعران دیگر تا چند دهه بعد به دست فراموشی سپرده می شود. و دختر خانمی که روبروی من نشسته بود با حالتی خاص گفت که مانند سبیلهای چنگیزی که مد شده. ای کاش می توانستم به اون بفهمونم که شاعران هیچ وقت مد نمی شن.
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:45 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نگاه در صف ایستگاه تاکسی ایستاده بودم. همون صفهای همیشه طولانی.که به یکباره چشمم به سر در سینما افتاد. یکی از فیلمها به نام دل شکسته. اصلا برام مهم نبود که این فیلم از چه نوع فیلمهایی است. تنها چیزی که نظر من رو جلب کرد. نگاههای آن بازیگران بود. و اما نگاه خسرو خان شکیبایی. خدایش بیامرزد. هیچ کدام از بازیگران به من نگاه نمی کردند یعنی در حقیقت به مردم. تنها کسی که به مردم نگاه می کرد و نگاه عمیق و با نفوذی داشت او بود. نگاهی که انسان هرگز از دیدن آن سیر نمی شد. من هم به او نگاه کردم. و خیلی از افراد هستند که اصلا نگاه نمی کنند و یا شاید نگاه کردن را بلد نیستند. نگاه به همنوع. نگاه به انسانی دیگر. نگاه به طبیعت. نگاه به آسمان. نگاه به ستارگان. نگاه به چشمها و یا شاید جرات نگاه کردن را ندارند.تا جایی می رسد که حتی نمی توانند به خودشان نگاه کنند و آینه خودشان را نیز می شکنند. کاش می شد همه ما انسانها می توانستیم با نگاههای عمیق و مهربان خود به یکدیگر می فهماندیم که چقدر عاشقانه می توانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم. مانند نگاه خسرو خان شکیبایی که این حس را در من ایجاد کرد. همیشه هم صفهای طولانی نمی توانند بد باشند. شاید من در جای دیگر هرگز آن حس قشنگ را پیدا نمی کردم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 23:8 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گیت خوبه. مترو علاوه بر اینکه کارکنان زیادی داره و باعث شده خیلی از افراد از این راه کسب درآمد کنند. محاسن بی شمار دیگری نیز دارد. مترو دست مایه ای شده برای بسیاری از نویسندگان و وبلاگ نویسان و فیلمسازان و ... تا به کی این تب تند ادامه دارد خدا می داند. من هم در مورد مترو می خوام بنویسم اما نه در مورد قطار مترو. بلکه در مورد فردی که نزدیک گیت نشسته و تردد میلیون ها انسان را مشاهده می کند می نویسم. نگاهش را به گیت دوخته. و بعضی اوقات صدای خود را نیز بالا می برد. آقا کجا؟ این دفعه دیگه نمی تونی از دستم در بری. چند بار دزدکی وارد ایستگاه شدی. تو رو باید به حراست معرفی کنم تا درس عبرتی باشه برای دیگران. این رو با صدای بلندی در میون جمعیت می گفت. و بعد اون رو با خودش به سمت حراست برد و دیگه متوجه نشدم چی شد. و مرد تنها و فقط به سمت حراست رفت بدون ادا کردن حتی کلمه ای. نمی دونم شاید حرفی برای گفتن نداشت.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 0:45 توسط هستی
|
|
|||||
|
|||||